۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

«روزگار» روزنامه نگاران ایرانی


احضار، بازداشت ، محاکمه ، زندان ، وثیقه های چند صد میلیون تومانی ، توقیف موقت ، توقیف دائم ، بیکاری ، ترس و دلهره و ناامنی بخش های  جدا ناشدنی  زندگی روزنامه نگاران ایرانی هستند و به اینها  باید مهاجرت ، تبعید و فرار اجباری از نبود امنیت جانی و روانی را اضافه کرد
تمام این مسائل در دوره های  مختلف فراز و نشیب های مختلفی داشته اند.  همیشه این سختی ها بوده ،  یک زمان کمتر و زمانی دیگر بیشتر . با این حال آنچه که  روزنامه نگار ایرانی با پوست و استخوان خود در تمام لحظات  کاریش  حس کرده و می کند  «سانسور» و «خود سانسوری» است.
مصوبات دبیرخانه شورای امنیت ملی- نه شورای علی امنیت ملی- دستورات  پیدا و پنهان و غیر قانونی  مقامات امنیتی و دادستانی ، دخالت های گاه و بیگاه معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد با بخشنامه های فراقانونی  ، فشارها و بهانه های مختلف هیات نظارت بر مطبوعات در مورد محتوای روزنامه ها و نشریات ، شکایت های پیاپی دادستان از مطبوعات و ده ها مورد از این قبیل  در کنار قانون مطبوعاتی که از ابتدا تا انتهایش ،  تماما سانسور است؛  بخشی از  نمونه های  بارز «سانسور دولتی»  است که روزنامه نگاران ایرانی با آن دست به گریبانند.
اما «خود سانسوری» روزنامه نگاران ایرانی در دوره فعلی  سیاسی جمهوری اسلامی قصه دیگری دارد که حتی تلخ تر از «سانسور حکومت» است.
شش دانگ حواس روزنامه نگاری ایرانی باید به این باشد  که تیتر و عکس رهبر جمهوری اسلامی در بهترین جای صفحه  نخست کار شود.  حتی اگر گفته های او،  سخنی معمولی و دارای هیچ ارزش خبری نباشد  و موجب کاهش فروش روزنامه  نیز شود.   آنها  تلاش می کنند  تیتر و عکس رهبر در کنار تیتر و عکس مطلبی نباشد که از آن هزار گونه تفسیر بی ربط  و باربط شود .  همچنان که روزنامه نگاران  این روزها تمام  حواسشان به این است که  عکس وخبری از میر حسین موسوی و مهدی کروبی ، زهرا رهنورد  و محمد خاتمی و … کار نکنند که دودمان روزنامه را به باد دهد. حتی اگر منتقدان سیاسی و یا  بهترین دوستان و همکاران روزنامه نگارشان در زندان باشند ،  و از سرمای زندان اوین و یا رجایی شهر، شب را به صبح  بگذرانند و با بیماری سخت دست و پنجه نرم کنند ، یک کلمه نمی توان از آنان چاپ کرد.
  البته گاهی نیز روزنامه نگاران منتقد،  فارغ از «سانسور» و «خود سانسوری »  به اشتباه فکر می کنند اگر یک  روزنامه اصول گرا علیه تیم محمود احمدی نژاد و جریان فکری او مطلبی  می نویسد آنان نیز  این  امتیاز را دارند که همانند روزنامه های اصول گرا  و با همان شدت و حدت نقد کنند.  و یا اگر یک روزنامه اصول گرا  با چهره های سیاسی جریان خود،  مصاحبه ای علیه جریان فکری رقیب به چاپ می رساند، دلیل نمی شود که روزنامه رقیب یا اصلاح طلب او  نیز این امتیاز را داشته باشند که از منتقدان  وضع سیاسی موجود ، بخواهند انتقادات خود ازجریان اصول گرا را  به چاپ برسانند.
با این همه ،بخشی از روزنامه نگاران  سیاسی منتقد ، به خوبی واقف اند  که   مرز مرگ و حیات  روزنامه نگاری در ایران  مرز باریکی است.  زیرا یک مطلب و سوژه سیاسی می تواند در  فلان  تحریریه  و روزنامه اصول گرا  در خیابان فردوسی و توپخانه بدون هر گونه سانسور و حتی با تهمت و تندی چاپ شود  اما همان مطلب در تحریریه و روزنامه رقیب سیاسی  در خیابان جردن و پل سید خندان  با سانسور مواجه شود و یا با  خودسانسوری تحمیلی به چاپ نرسد
از این روست که در یک دوره سیاسی ، روزنامه نگاری در ایران را به راه رفتن در یک میدان مین  تشبیه می کردند. در دو- سه سال اخیر نیز همین میدان وجود داشته و حتی مین های آن نیز  بیشتر شده است. به چشم دیده ایم سرنوشت  آنهایی  که با علم و آگاهی  شجاعت کردند و وارد این میدان شدند و یا با هیجان زدگی خواستند کاری تهور آمیز انجام بدهند ، به کجا ختم شده است.
تمام این مصائب ، از روزنامه نگاری سیاسی منتقد ایران  فقط یک نام باقی گذاشته است .  بماند که دیگر بخش های روزنامه نگاری ایران نیز حال و روز بهتری  از بخش سیاسی آن ندارد.
روزنامه «روزگار» نیز که  بار دیگر توقیف شد، مصداق چنین فضایی از روزنامه نگاری ایران است. روزنامه ای که در دوران انتشارش نشان داد با وجود روزنامه نگاران جوان آن ، روزنامه ای است که زیر تیغ  شدید سانسور و خودسانسوری نفس می کشید،  تلاش می کرد «پویا» و «زنده»  بماند و از هر روزنه ای برای نفس کشیدن استفاده کند.
البته مشکل روزنامه «روزگار» و دیگر روزنامه های رفرمیست ایران همچون «اعتماد» و «شرق»  و … در این است که باید  وارد میدان «مینی» شوند که نقشه ای از مین ها  ندارند . حکومت نقشه درستی برای ادامه حیات به آنها نمی دهد.  اگر هم گاهی  نقشه ای مبهم به آنها می دهند و با این حال روزنامه نگار ایرانی به محض ورود به میدان ،نابود می شود، بخاطر آن است که  ارگان و نهادی دیگر بدون اطلاع ، چند مین  بر خلاف قانون  در همان میدان کاشته بودند  که نه تنها در نقشه موجود نبوده  بلکه  کمتر کسی از آن مطلع بوده است.
اینگونه است  که روزنامه نگاری  سیاسی ایران  بخاطر همین سانسور ، خود سانسوری ، زندان و توقیف و البته گاهی  هیجان زدگی نابجای روزنامه نگاران  به  بیماری بدحال تبدیل  شده و با وزیدن  کمترین  باد  سرد ،  دردمند و رنجور می شود و حتی می میرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر