۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

ما آگاهانه مقابل گلوله های آنان ایستادیم

در راهپیمایی های اعتراضیِ پس انتخابات  دهمین دوره ریاست جمهوری ایران شهروندان از قشرها و طیف های مختلف شرکت کرده بودند و در این میان چهره های ناشناس و گمنام بیشتر مورد هدف گلوله های واقعی یا گلوله های ساچمه ای قرار گرفتند که شمار زیادی از آنان کشته و زخمی شدند.
محمد داوودآبادی یکی از این جوانان و شهروندان معمولی است که در یک فروشگاه لوازم صوتی مشغول به کار بود اما با آغاز اعتراضات مردمی به خیابان می رود و در راهپیمایی مورد هدف گلوله های ساچمه ای که برخی ها می گویند با «شات گان» به سمت مردم شلیک می شد، قرار گرفت و سرانجام او نیز برای مداوا ناگزیر شد ایران را ترک کند.
محمد(فرهاد) یگانه تبریزی یکی دیگر از مجروحان راهپیمایی اعتراضیِ عاشورای ۸۸ بود که پس از ترک ایران به تازگی در مصاحبه ای از عزم خود برای پیگری پرونده خود در نهادهای بین المللی خبر داد و پرده از فشارهایی که خانواده های برخی از مجروحان انتخابات در داخل تحمل می کنند برداشت. به گواهی او نهادهای امنیتی مسیرِ مداوی مجروحان انتخابات را به دلیل تهدید و برخوردهای امنیتی در داخل کشور محدود کردند و حتی زمانی که وی با ویلچر در دادگاه حضور پیدا کرده بود او را مورد ضرب و شتم قرار دادند.
علیرضا صبوری یکی دیگر از جوانان معترض بود که او پس از مجروح شدن ناگزیر شد به آمریکا پناهنده شود اما پس از دو سال در غربت جانش را از دست داد.
تا کنون خانواده ی بیش از پنجاه تن از کشته شدگان حوادث پس از انتخابات به صورت رسمی با رسانه ها مصاحبه کرده و از بی نتیجه ماندن شکایت ها برای شناسایی قاتلان خبر داده اند. در این میان اما خانواده شمار کمی از زخمی ها و مجروحان انتخاباتی توانستند در مورد وضعیت خود با رسانه ها گفتگو کنند. برخی از این خانواده ها گفتگو با رسانه ها را در مواجهه با سلامتِ از دست رفته ی عزیزان شان، بی فایده می دانند، برخی دیگر معتقدند امنیت و آرامش زخمی شدگان با اخبار رسانه ای مخدوش خواهد شد و برخی دیگر نگران برخوردهای امنیتی هستند.
محمد داوودآبادی که این روزها دور از ایران بهبودی خود را تا اندازه ای به دست آورده است، از همراهی ها و همدلی های مردم در روزهای نخست راهپیمایی های اعتراضی سال ۸۸ می گوید و معتقد است آنچه بر او گذشته است در مقایسه با کشته شدن جوانان هیچ است و او بیشتر نگران کسانی است که گلوله های واقعی به آنها اصابت کرده و سلامتی شان را از دست داده اند.
پزشک جراح محمد داود آبادی در یک گفتگوی تلفنی تاکید می کند که آنچه از بدن این مجروح در آورده شد ساچمه های کوچکی است که در نقاط مختلف بدنش پخش شده بود.
این پزشک معالج که نام ایشان محفوظ است، می گوید: از نظر جراحی زمانی می شود این ساچمه ها را از بدن خارج کرد که مریض را آزار دهد یا احتمال جابجایی وجود داشته باشد و خطری ایشان را تهدید کند بر همین اساس من یکی از ساچمه ها که توی شانه چپ او بود را خارج کردم، دو ساچمه که بالای زانو بود و یکی هم در دست راستش را خارج کردم چون به عنوان مثال این ساچمه هایی که در زانو بود اگر جابجا می شد باعث خرابی مفصل می شد و خرابی مفصل دیگر برگشت پذیر نیست.
وی در عین حال می گوید به نظر می رسد اینگونه شلیک ها که از فاصله خیلی نزدیک و با گلوله های ساچمه ای صورت می گیرد، با قصد کشتن نبوده بلکه با قصد زخمی کردن صورت می گیرد و به نظر می رسد بیشتر به قصدِ ترساندن بوده است تا فرد مجروح و یا اطرافیان به محض دیدن صحنه های خون ریزی، پراکنده شده شوند و یا از تجمع منصرف شوند اما اگر همین ساچمه ها از فاصله نزدیک تری به افراد شلیک شده بودش ممکن است خطرات خیلی جدی تری آنها را تهدید کند.
در روزهای نخستِ اعتراضات انتخاباتی فیلم های زیادی از جوانان منتشر شده بود که توسط فعالانِ شبکه های اجتماعی به سرعت در اینترنت پخش می شد. در کنار مصاحبه هایی که تاکنون با فعالان سیاسی خانواده های زندانیان و کشته شدگان صورت گرفته است شاید روایتِ ساده و صمیمیِ برخی از این جوانان زاویه دیگری از شکل گیری اعتراضات خیابانی باشد. محمد داوود آبادی یکی از آن جوانان معترض است که گفتگو با وی نگاهی دارد به روزهای راهپیمایی های اعتراضی ۸۸ و اینکه او به عنوان یک شهروند معمولی چرا در این راهپیمایی شرکت کرد، چه دید و چه بر خود و جوانانی مثل او گذشت. بخوانید:
شما چند سال دارید و در کدام راهپیمایی بودید و چگونه زخمی شدید؟
من ۲۵ سال دارم و ساعت پنج بعد از ظهر روز شنبه، سی خرداد ۸۸ زخمی شدم.
 روز قبل از سی خرداد با توجه به  خطبه ی نماز جمعه مردم می دانستند که احتمال شلیک وجود داشت، چه شد که رفتید؟
من فروشگاه لوازم صوتی و تصویری داشتم در خیابان قصر دشت در خیابان آزادی. وقتی مردم را می دیدم که برای گرفتن حق شان به خیابان آمده بودند، نمی توانستم مردم را تنها بگذارم و فکر می کردم باید همراه شوم. از همان اولین روز اعتراض توی همه راهپیمایی ها رفتم. صدای من هم بلند بود و همیشه با صدای بلند شعار می دادم و بقیه دوستانم تکرار می کردند. حتی یادم هست وقتی روز شنبه مقابل پایگاه بسیج مقداد توی خیابان آزادی، نزدیک ایران خودرو، یک شعار علیه خامنه ای دادم یک آقای مسنی نگران ما جوان تر ها بود به من نزدیک شد و گفت فعلا فقط علیه احمدی نژاد شعار بدهیم چون خطر ناک است و من هم وقتی رسیدم خانه تازه ترس توی دلم افتاد که ما چه شعارهایی می دادیم.
روزی که زخمی شدید کجا بودید؟
روز شنبه حوالی  خیابان آزادی من یک پرچم سبز شش متری درست کردم و با خودم بردم ولی نمی گذاشتند ما وارد خیابان آزادی شویم. در خیابان قصر دشت ما را به عقب هول می دادند ما خیلی به نیروهای ضد شورش نزدیک شدیم و ناگهان دیدیم دارند به سمت ما شلیک می کنند ما شروع کردیم به سنگ پرتاب کردن که یک لحظه دیدم بدنم لرزید، صدای عجیبی توی سرم پیچید و افتادم که بعد جمعیت مرا به یک آرایشگاه زنانه منتقل کردند و همانجا کمکم کردند. بچه ها همانجا شروع کردند با موبایل از من و وضعیتی که به آن گرفتار شده بودم فیلم گرفتند.
چه شد که از ایران خارج شدید؟
بعد از زخمی شدن بچه هایی که دور و برم در مغازه بودند گفتند اصلا نیا و زنگ هم نزن شاید تلفن مغازه هم کنترل باشد. ماموران اطلاعاتی آن روزها دنبال زخمی ها هم می رفتند و همکارانم و دوستانم هم نگران بودند که برای آنها هم مشکلی پیش بیاید، برای همین تلاش کردم از ایران وارد ترکیه شوم که یک ماه آنجا بودم و بعد وارد فرانسه شدم.
خب در فرانسه آیا عمل جراحی صورت گرفت؟
از زمانی که وارد فرانسه شدم اینجا پزشکان کمی ترسیدند و نگران بودند و همان اول عمل نکردند. یعنی سعی کردند با قرص و مسکن دردها را کم کنند. اوایل خوب نمی توانستم راه بروم چون دو تا تیر هم توی مفصل زانوها یم بود ولی وقتی دردها شدیدتر شد تلاش کردم پزشک ایرانی پیدا کنم و خدا را شکر در عمل اول تیرهایی که توی سرم بود را در آورد و بعد در عمل دوم تیرهایی که وارد دست و بازو و بدنم شده بود و عمل های بعدی هم خوشبختانه موفقیت آمیز بود.
بعد از تیر خوردن بیشترین مشکلاتی که برایتان به جود آمده چه بود و چه چیزهایی بیشتر اذیت تان می کرد ؟
دوستانم، شغلم و خانواده ای که ۲۵ سال با آنها زندگی کردم باید همه را رها می کردم و بیایم اینجا در غربت زندگی کنم. اینها برای هیچ انسانی ساده و آسان نیست.
ناراحت و پشیمان هستی الان؟ فکر می کنی ارزشش را داشت سلامتی، شغل و خانواده ات را از دست بدهی ؟
نه اصلا، شاید اگر ایران بودم باز هم این کار را می کردم. من و خیلی های دیگر می دانستیم آنها می خواهند بکشند. ما جلوی گلوله شان ایستادیم. نمی گویم شیرمرد بودم یا نترس بودم اما فکر می کردیم ایران بعد از آن حضور با عظمتِ مردم دیگر پاک می شود و چنین حاکمانی بر ما حکومت نخواهند کرد. مردم خیلی هوای هم را داشتند و به همدیگر دلگرمی می دادند که باید برویم و حضور پیدا کنیم. برای همین با آگاهی جلوی گلوله شان ایستادیم ولی خب باز هم می گویم من شاید خوش شانس بودم که گلوله اصلی به من نخورد اما جوانان دیگری که بودند کشته شدند با این همه فکر نمی کنم حضور ما اشتباه بود اشتباه اصلی و بزرگ را کسانی کردند که با خشونت مردم را منزوی کردند ولی فکر نمی کنم این پایان اعتراضِ یک مردمی باشد که من از نزدیک آنها را دیدم.
چه دیدی؟ مردم چگونه بودند؟
ببینید می خواهم یک چیزی بگویم شاید درست نباشد ولی همیشه همه جا می شنیدیم که می گفتند دخترها و پسرهای ایرانی فقط به فکرِ تفریح و خوشگذرانی هستند. گاهی هم می شنیدیم که حتی در عزاداری ها و مراسم های مذهبی هم دخترها و پسرها برای شماره تلفن دادن و آشنا شدن با یکدیگر حضور پیدا می کنند و قضاوت ها اینگونه بود که این نسل آدم های سطحی هستند ولی من در روزهای راهپیمایی با چشم های خودم می دیدیم که دختر و پسر کنار هم، روبروی هم و همراه هم می ایستادند بی آنکه حتی یک لحظه به فکرشان خطور کند که آنها جنس مخالف هم هستند. یک حس انسانی میان مردم بود و به قول معروف پاک و سربلند کنار هم می ایستاندند، این نشان می داد این مردم یک هدف مشخص داشتند فقط شعار می دادند و می رفتد جلو، به خودم می گفتم یعنی اینها همان ایرانی هایی هستند که هر روز در خیابان می دیدیدم که  می‌گویند برای زن ها مزاحمت ایجاد می کردند، متلک می گفتند؟ به خدا اصلا قابل باور نبود که این مردم چقدر تغییر کرده بودند و این به ما انرژی مثبت می داد. مردم خیلی به هم احترام می گذاشتند و هوای هم را داشتند اما وقتی هدف گم می شود مردم پراکنده می شوند و هر کسی می رود دنبال زندگی خودش. من وقتی به روزهای راهپیمایی فکر می کنم غربت و دلتنگی و دردهایم را فراموش می کنم چون مردم و ایرانیانِ واقعی را در آن روزها دیدم.
ولی کسان دیگری هم که باتوم یا اسلحه دست شان بود آنها هم ایرانی بودند، آنها را چگونه دیدی؟
به جز بسیج و سپاه و پلیس خیلی از کسانی که در گارد ویژه بودند و لباس های فرم داشتند عرب بودند. یک نیروهای لباس شخصی هم بودند که حساب آنها جداست و مردم می گفتند به خیلی آز آنها هم پول می دادند که ما را در راهپیمایی ها کتک بزنند خب از آنها چه توقعی می شود داشت. درسته بسیجی ها هم با باتوم بودند یا پلیس هم برخورد خشونت آمیز می کرد ولی من با چشم های خودم دیدم و با گوش های خودم می شنیدم که نیروهای ضد شورش یا همان گارد ویژه خیلی هاشان عربی حرف می زدند به عربی فحش می داند اما متاسفانه بسیجی هایی که می زدند همه کم سن و سال بودند پسر پانزده ساله جلوی چشم های ما چنان به یک زن مسن حمله کرد که دندان هایش شکست، کسی که هم سن مادرهای ما بود این چیزها هم از ذهن من بیرون نمی رود.
 این روزهایت چگونه است آیا از زندگی کردن در یک کشور آزادتر راضی هستی؟
اینجا هم سختی های خودش را دارد. بیشتر وقت ها سعی می کنم اگر اعتراضی باشد بروم جلوی سفارت ایران تا همراهی کنم. من هنوز شوکه ام. از آن زمان تا خود امروز هر وقت عکس ندا را نگاه می کنم و به ماجرا فکر می کنم به خدا گریه ام می گیرد، احساس می کنم خواهر خودم را کشتند هیچ کسی هم جواب نداد. هر بار هم یک چیزی گفتند. می گویند اسراییلی ها کشته اند، خب اصلا اسراییل کشته باشد یک انسان در خاک ایران کشته شد؟ چطور ممکن است نتوانند قاتلش را پیدا کنند؟ این همه انسان که مثل همه ما جوان ها بودند کشته شدند حالا من شانس آورده ام و گلوله ای که به من شلیک شد گلوله های اصلی نبود و زنده ماندم ولی امیدوارم مردم یادشان نرود که چه انسان های بیگناهی کشته شدند. ما ایرانی ها یک ایراد هم البته داریم اینکه حافظه تاریخی نداریم و همه چیز زود از ذهن من پاک می شود. همه چی از یادمان می رود و این دردناک است. همیشه به خودم می گویم نباید فراموش کنم که چه همراهانی از ما جانشان را از دست دادند و مبادا فراموش کنیم و دست روی دست بگذاریم.
دلتان می خواهد به مسولان جمهوری اسلامی چه بگوید؟
خطاب به مسولان یا کسانی که دستور دادند به ما شلیک شود هیچ حرفی ندارم چون اصلا نام شان را نمی توانم انسان بگذارم، کاری که با جوانان کردند خیلی بی رحمانه و وحشیانه بود.فکر می کنم حیوانی بود رفتارها. جوان هایی که هیچ اسلحه ای نداشتند مظلومانه کشته شدند من چی بگم به مسولان که اصلا هیچ قاتلی را معرفی نکردند و می گویند همه قاتلین اسراییلی و آمریکایی و منافقین سهتند در حالی که مردم با چشم های خودشان می دیدند چه کسانی به آنها شلیک می کردند.
از مردم به خوبی یاد کردید و گفتید که دیدن همدلی های مردم در روزهای راهپیمایی انرژی مثبت به شما می داد الان هم همین حس را در مورد مردم دارید؟
من فکر می کنم ما زمانی در هدف مان موفق می شویم که به همدیگر احترام بگذاریم و مثل همان روزهای اول راهپیمایی های بعد از انتخابات با همدیگر مهربان باشیم و همدیگر را تنها نگذاریم. از ایران که خارج شدم اوایل کسی را نداشتم وقتی به یک ایرانی گفتم من در راهپیمایی تیر خوردم، می خندید و می گفت؛ الان ایرانی ها برای گرفتن اقامت یک کشور خارجی حاضر هستند تیر هم بخورند. خب ببینید اینها قلب آدم را می شکند، این حرف ها آدم را دیوانه می کند. خدا را شکر من الان سلامتی ام را تا اندازه ای به دست آوردم، زخم های من شاید خوب شود اما زخم زبان ها دیر خوب می شود. شما خودتان شاید درک کنید چون با آدم های مثل من زیاد حرف زدید، آدم دق می کند توی این غربت و همه ی امیدم به آزادی ایران است و اینکه روزی برگردم ایران و بتوانیم خوب زندگی کنیم. با این همه باز هم باور دارم آدم های زیادی هستند که بفهمند چه بلایی سر مردمِ و بر سر جوان ها آمده و همیشه فکر می کنم ما زمانی پیروز می شویم که خودمان به همدیگر احترام بگذاریم و مثل همان روزهای راهپیمایی همدیگر را دوست داشته باشیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر